پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

پارسا و مهرسا

پارسا شنا یاد میگیرد!

بالخره بعد از مقاومتهای پارسا در برابر کلاس نرفتن ما پیروز شدیم و الان یک جفت پدر ومادر خوشحال هستیم بللللللللللللله ما پارسا را کلاس شنا ثبت نام کردیم! اوایل خیلی خوب بود یعنی جلسه اول و دوم و دیگه گفتیم خب دیگه خوشش اومده اما بعدش که بابا نبود و با عمو میرفت شروع کرد به بهانه گرفتن مثل: من اگه برم دیگه مربیمون نمیزاره بیام خونه من سرماخوردم حالم بد میشه من سردم میشه و خلاصه هزار تا بهونه دیگه ولی مامان این حرفها رو قبول نکرد و در مقابل گریه ها و روضه خونی ها ی پارسا ایستاد و به کمک عمو داریم میفرستیمش تو دل آب از جمله سوالهای پارسا در زمینه استخر و شنا: پارسا:امروز مربیمون یوپ پرت کرد تا من بپرم توش ! د...
28 دی 1393

نوزده ماهگی

در پایان نوزده ماهگی به شدت به کارهای هجده ماهگیم ادامه میذهم فقط چندمورد رو ارتقا دادم دایره لغاتم بسیار گسترده شده به ظور مثال به دادا میگم داداششش و هر چیزی رو که میخوام بگم برای کیه اینطور میگم دادایی یعنی برای داداش هست؟ ترسید رو استفاده میکنم و قشنگ هم به جا وقتی صدای ناگهانی بیاد میدوم و میگم ترسید تمام وسایل حمام رو میگم حموم خرما که عاشقشم هم میگم اوما در این ماه خوراکی جدیدی کشف کردم که بسیار دوستش دارم و اون خامه خالی هست کافیه روی میز صبحانه ظرف خامه رو ببینم دیگه نمیشه منو از اون جدا کرد انواع گوشتها رو هم میگم ماهیی؟ بادوم هم خیلی دوست دارم  و به همه مغزها میگم بادوم در این ماه از دست گرفتن کیوی ...
28 دی 1393

نقاشی...

این روزها پارسا کتاب های کار ریاضی حل میکند (شایان ذکر است حل کردن این کتابها علاقه کاملا شخصی بچه مورد نظر بوده و کار و رشته تحصیلی مادر بچه هیچ تاثیری در انتخاب اینگونه کتابها نداشته) کاملا هم جدی کار را دنبال میکند اما خب مهرسا هم کاملا از کارهای پارسا تقلید میکند و او هم وسایل جو جو کشیدن را پهن  میکند (دختر مان به وسایل نقاشی میگوید جوجو) اما به این دفتر اکتفا نکرده و کمی مداخله بیشتر میشود و این هم نتیجه همکاری ! ...
13 دی 1393

پارک ژوراسیک

سفر به دنیای دایناسورها ! پرسا و مهرسا رو بردیم پارک دایناسورها که خیلی بهشون خوش گذشت البته پارسا حوصله اش نمیرسید که در کنار هر دایناسور مدت زیادی بمانیم و عکس یادگاری بگیریم و مدام میگفت بریم بعدی و مهرسا رو هم کم مونده بود از دهان دایناسورها در بیاریم! ...
13 دی 1393

هجده ماهگی

و من بلاخره از شر واکسن تا هفت سالگی خلاص شدم البته واکسن هجده ماهگی رو که زدم خیلی خوب با میکروب و ویروسهاش کنار اومدم و اصلا اذیت نشدم  و فقط  پای راستم  درد میکرد که این امر کمک که در آن دو روز کلا بغل مامان باشم چون من کلا بچه ای هستم که بیشتر دوست دارم در بغل باشم تا اینکه خودم راه بروم خب سخته دیگه! در این ماه  که بیشترش را در سفر بودیم من چیزهای زیا ی یاد گرفتم مثلا اینکه زنبور میگه   وییییییز شیر میگه عععععععع با دهان و چشمهای کاملا باز باید گفت خودم سعی میکنم غذایم را بخورم نقاشی هم میکشم و تا پارسا کتابهایش را باز میکند منم یک دفتر و چند تا مداد دستم میگیرم و به مامان میگم جوجو ص...
1 دی 1393
1